طاهای نازم امشب میتونست بهترین شب زندگیه من باشه اما ........دارم دق میکنم برام دعا کن تو الان اون بالایی نزدیک خدا....................
بیا دعا کن که بی تو
قلب شکسته ام نپوسه
بهار عشق تو زندگی ام
دوباره از راه برسه
بیا دعا کن آسمون
بارون بباره رو سرم
بشوره این بی کسی مو
شلوغ بشه دور و برم
بیا دعا کن تا یه وقت
حروم نشن ترانه هام
یه شب بیای تو خلوتم
رنگ بگیرن خاطره هام
بیا برام دعا بکن
واسه من و اطلسی هام
برای گلهای جوون
برای من...بی کسی هام
بیا دعا کن ایندفعه
قاصدک از راه که می یاد
خبر های خوش بیاره
بگه که فردا " اون " می یاد .





+ نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 2:0 قبل از ظهر توسط جاذبه |
زندگی تلخه زندگی تلخه زندگی ترسه زندگی درده ولی با تو بهشته من اگه تنهام تنها با غمهام غرق ماتمها اینه سرنوشتم چرا سرنوشت من اینجور رقم خورد چرا روزای خوبمون اینجور به هم خورد گفته بودم بری زندگیم رنگی نداره میخونم تا که برگردی دوباره قلبم داغونه چشمام گریونه نباشی پیشم دیوونه میشم برگرد دارم میمیرم آتیش میگیرم دیوونه میشم تو که نیستی دارم میمیرم آتیش میگیرم نزار تو حسرتت بمونه این دل تنهام دارم میمیرم از دوریت نزار بمونم تو غمها کسی که تو زندگی بوده تو قلبت بوده نزار قلبتو ازم جدا شه چرا سرنوشت من اینجور رقم خورد نمیدونم میمونم منتظر تا که برگردی دوباره 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط جاذبه |
از این تنهایی :از این غم از این لحظه های خاموشی از تکرار همچون کویر بی باران همچون دردی بی درمان درمانده سر در گریبان بدنبال هر صدایی میروم بی اختیار به امید یک راه به سوی خورشید فریادهایم مثل همیشه خاموش وعشقم در یک نگاه فراموش ودردی که مثل همیشه با من همراه است گاه کم وگاه بیش این است آن یار همراه دوست دارم:آرامش را عشق را باران را:خورشید را در حسرت وغم وتنهایی بی صدا وبی فریاد خالی از هر لحظه نشسته ام وبه یک پرواز می اندیشم پرواز سفید حتی بی پرو بال فرصتی برای شقایق ها نمانده تا عشق را بفهمند پیش از آنکه پژمرده شوند فرصتی برای لحظه عاشقی یک ستاره یا یک پروانه ای که شمع را بفهمد فرصتی برای من که گرمای دستان عاشقی را به خاطر بسپارم شاید این فرصت برای خواب هم نباشد که رنگ خوشبختی را در آن جستجو کنم شاید که رنگی را از عشق به تن خوشبختی بزنیم ای کاش فرصتی می بود تا دوباره عاشقانه زندگی کنم
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 4:47 قبل از ظهر توسط جاذبه |
سلام به همه دوستای گلم امیدوارم تعطیلات به همتون خوش گذشته باشه
من عید امسال رفتم کاشان اصفهان شیراز البته بدون طاهای گلم عزیزم همه جا جای خالیتو احساس میکردم میخوام بدون شما کجا رفتید بهتون خوش گذشت ؟ راستی عیدی هم گرفتید؟ چقدر؟
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط جاذبه |
این سفره هفت سین هر سال منه از امسال تا زمانی که بمیرم منو عکس طاها سال نو مبارک طاهای گلم سال نو مبارک عزیز دلم سال نو مبارک نفسم سال نو مبارک دیگه نیستی بغلم کنی ببوسیم بگی سال نو مبارک بگی زود باش عیدیه منو بده دیگه .......... سلام.... سلام به همه دوستای خوبم یه مدت نبودم خودمو بیرون از خونه مشغول کرده بودم تا تو خونه نباشم جای خالیه طاهای عزیزم تو خونه عذابم میده روز به روز بدتر از روز قبل میشم میدونم همه اینا تقدیره و نمیشه کاری کرد میدونم نباید ناشکری کنم ولی میتونم که گریه کنم عقده های دلمو با گریه خالی کنم از دست این دنیا از دست این روزگار واسه یکی خوبه واسه یکی بد امیدوارم واسه همه خوب باشه اما نمیدونم خوب بودن واسه من چجوری من فقط با برگشت طاها خوب میشم ولی این غیر ممکنه گاهی اوقات با خودم میگم یعنی میشه خدا ۱ بار دیگه به طاهای من اجازه بده برگرده ولی بعد یادم می افته که به ما گفتن وقتی رفتی دیگه برگشتی وجود نداره بعد باز با خودم میگم اونو واسه آدمای گنهکار گفتن نه واسه طاهای من که پاک بودو معصوم نمیدونم شاید بهم بخندید ولی من روزی ۱۰۰۰ بار آرزوهایی میکنم که میدونم بیخوده ولی باز امیدوارم به این که ۱ باره دیگه چه تو این دنیا چه تو دنیای دیگه طاهامو ببینم. چند روز پیش توی کتاب چگونه با مردگان خود سخن بگوییم خوندم وقتی انسان زیر سن بلوغ فوت کنه به حضرت ابراهیم و ساره (همسرش)یا حضرت زهرا سپرده میشه وقتی پدر و مادر فوت کنند برن اون دنیا به اونها به عنوان هدیه داده میشه یعنی میشه طاها رو به من بدن خدا جون نمیدونم یا میدونم چه گناهی به درگاهت کردم که این تاوان گناهم بود ولی خدا جون گناه هر کس رو به پای خودش مینویسن نه این که هم این دنیا زجر بکشه هم اون دنیا من فقط یه کم بی اعتقاد شده بودم اونم تقصیر من نبود نباید با کسی که میدونستم بی دینه دوست میشدم که شدم امیدوام امسال سال خوبی واسه همتون باشه سال نو رو به همه دوستای خوبم تبریک میگم امیدوارم موقع سال تحویل منو فراموش نکنید من موقع سال تحویل میرم پیش طاها نمیتونم تنهاش بزارم باید برم بهشت زهرا باید .............. مراقب خودتون باشید دوستتون دارم اگر دفتر خاطرات طراوت


می ترسم از باران که رنگ خون بگیرد
آئینه ها زنگار روز افزون بگیرد
از بس که گندیده ست دل در سینه هامان
شاید تمام شهر را طاعون بگیرد
فرقی ندارد ، خشک و تر با هم بسوزد
وقتی که آه یک دل محزون بگیرد
می دانم از من هیچ کس دیوانه تر نیست
تا شعرهایش ماتم مجنون بگیرد
ای رود ،باور کن که دریا مقصد توست
نگذار جانت را تب هامون بگیرد
پر از رد پای دقایق نبود
اگر ذهن ایینه خالی نبود
اگر عادت عابران بی خیــــــالی نبود
اگر گوش سنگین این کوچه ها
فقط یک نفس می توانست
طنین عبوری نسیمانه را
به خاطر سپارد
اگر آسمـــــــان می توانست یکریز
شبی چشم های درشت تو را جای شبنم ببارد
اگر رد پای نگاه تو را
بـــــــاد و بـــــــاران
از این کوچه ها اب و جارو نمی کرد
اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز نمی کرد
اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را
برای کسی باز نمی کرد
و می شد به رسم امانت
گلی را به دست تو بسپریم
و از آسمان پس بگیریم
اگر خاک کافر نبود
و روی حقیقت نمی ریخت
اگر ساعت اسمان دور باطل نمی زد
اگر کوه ها کر نبودند
اگر ابها تر نبودند
اگر باد می ایستاد
اگر حرفهای دلم بی اگر بود
اگرفرصت چشــم من بیشتر بود
اگر می توانستم از خاک
یک دسته لبخند پرپر بچینم
تو را می توانستم ای دور
از دور
یک بار دیگر ببینــــــم !!!


+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 3:31 قبل از ظهر توسط جاذبه |
سلام "تنهایی"دوباره امدم...دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم تو رفتی ...ولی از این به بعد می خوام با خاطراتت زندگی کنم... بخار لطیفی که از قلبم بر می خیزد با دیدن چشمانت لبخندی شد،با آرامشی که به من داد محبت شد و اکنون با نبودنش اشک نامیده شد..... آری اشک، تنها قطره است که از دریا و شبنم گلها پاک و گرانبها تر است من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد بابغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار غم هايم نشسته ام سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد




+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 3:5 قبل از ظهر توسط جاذبه |
هرشب وقتی از پنجره کوچک اتاقم به آسمان و ستاره هانگاه میکنم قطره های اشک به چشمام می افته چشمامو تو تاریکیه شب میبندم نمیتونم چشمامو باز کنم احساس میکنم تو آسمونم میخوام حرف بزنم میخوام با آسمون درد دل کنم بگم ای آسمون آبی رنگ که مثل دریا دور تا دور زمین رو پوشوندی یه کم از ستاره های چشمک زنت به من بده دلم رو مثل خورشیدت درخشان کن تا چشمام از روشنایی بدرخشه . ای آسمون ابرهات و کنار بزن تا خدایم را ببینم و از اون بخوام کمکم کنه تا مثل تو آبی بشم . آسمون میخوام به تو بگم ار ابرهات اتاق کوچیکی برام درست کنی تا برای همیشه پیش تو و خدایم زندگی کنم .از ابرهات ورقی صاف درست میکنم و با نور ستاره هات برای خدایم نامه ای مینویسم که سلام منو به طاهای نازم که پیش اونه برسونه از ابرهات گلی میسازمو اونو تقدیم به طاها میکنم .... نشست گرد غریبی به چهرا ام بی تو دوباره این منم و انتظار یک لبخند هزار بار به خود گفته ام ای خوب تو رفتی و دل تنگم شکست بی رویت تمام دار و ندارم نگاه سبزت بود ولی تو رفتی و این دل غریب شد بی تو نگاه سبز تو در قاب عکس دیواراست اگر چه رفته ای اما هنوز هم ای خوب طنین یاد تو در کوچه دلم جاریست زمانه بی نگه تو سپاهی از غم را به یاد چشم تو( امن یجیب) میخواند 













+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط جاذبه |
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد![]()
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی![]()
ببین اندام تنهاییم را
که در لحظه های خاکستری
در انتظار طلوع خورشید است![]()
این شب ها
چشم های من خسته است
گاهی اشک ، گاهی انتظار
این سهم چشم های من است![]()
مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان![]()
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم![]()
صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند![]()
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مجذوب وجود تو می شود![]()
* * *
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 4:11 قبل از ظهر توسط جاذبه |
سلام دوستای خوبم امیدوارم عزاداریهاتون مورد قبول واقع شده باشه و من رو هم دعا کرده باشید امشب شب تاسوعا بود میدونید وقتی که شنیدم امشب دسته سینه زنی میخواد بیاد جلوی در خونه مادلم لرزید فهمیدم که به خاطر طاهاست میخوان بیان یادی از یکی از زنجیر زنای کوچولوشون کنن براشون به عادت هر سال که نذر طاها شیر کاکائو داشتم درست کردم اسپند رو توی منقل آماده کردم گذاشتم توی کوچه منتظر شدم وقتی رسیدن سر کوچه شروع کردن به گفتن اسمها وقتی اسم محمدطاها رو برد انگار خونه رو سرم خراب شد فقط داد میزدم و گریه میکردم و با جای خالیه طاها نگاه میکردم ایشالله خدا واسه هیچ کس نیاره طاها مامان جات خیلی خالی بود امسال جشن تولدت با روز عاشورا یکی شده ۱۸ دی دل منم امسال عاشوراییه روز عاشورا میام بهت سر میزنم برات به جای جشن عزاداری میکنم یادمه پارسال میبردمش تعزیه روز آخر که سرها رو بریدن و گذاشتن روی نیزه وقتی به طاها نگاه کردم دیدم مثل همه بزرگا داره گریه میکنه گفتم طاها واسه چی گریه میکنی با همون زبون بچگیش گفت من نمیتونم بفهمم امام حسین مگه امام نبود چرا اینجوری شهید شد همون سوالی که میدونم تمام ما وقتی بچه بودیم از خودمون کردیم و حالا که بزرگ شدیم جواب اون چرا رو گرفتیم ولی طاها میدونم تو بزرگ نشدی ولی فهمیدی چرا از جهان تا خدا هزار ایستگاه است در هر ایستگاه کسی کم می شود... قطار می گذشت و سبک می شد که سبکی قانون خداست... قطاری که به مقصد خدا می رفت به استگاه بهشت رسید ... پیامبر فرمود: اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند... اما !!!اینجا اخرین ایستگاه نیست... مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.. اما اندکی / باز هم ماندند قطار دوباره به راه افتاد وبهشت جا ماند... انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت درود بر شما!! راز من همین بود انکه مرا می خواهد پیاده نخواهد شد... وان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود نه مسافری ونه پیامبری...
بارون قشنگ ابرا تو رو یاد من میاره مثل اشکایی که اروم از دو تا چشام میباره با صدای رعد و برقش یاد خنده هات میوفتم یاد خنده های نازت یاد حرفایی که گفتم یاد چشمای تو بودم وقتی برق اون درخشید یاد برق چشم نازت که دلم براش میلرزید تو مثل طراوت گل تو یه شبنم روی برگی تو مثل شوق دویدن زیر بارون و تگرگی تو مثل خواستن بارون توی شبهای بهاری مثل لالایی بارون روی یه صفحه قطاری عزیز بی نشونم تو که قلبمو شکستی یادته که گفتی میمونی پس چرا عهدو شکستی میگفتی برات میمیرم اما من جای تو مردم تو رو با هر چی که داشتم به دست خدا سپردم حیف اون چشای نازت حیف اون عشق قدیمی زجرایی که من کشیدم الهی هیچ وقت نبینی بارون وقتی که میباره تو رو یاد من میباره کار من هر روز و هر شب انتظار و انتظاره

تو رو خدا تنهام بزارید بزارید به حال خودم باشم
















+ نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط جاذبه |
سلام طاها جان خوبی مامان منم ای بد نیستم ولی نه راستشو بگم خوب نیستم طاها فصل تو شروع شده فصل به دنیا اومدنت فصلی که خیلی دوسش داشتی ماه تولدت دی طاها ۱۸ دی نزدیکه تولدته هر سال از اول دی همش میگفتی چند روز دیگه مونده امسال با روز عاشورا یکی شده آخ طاها محرم شده یادته از تو هیأت بیرون نمیومدی همش میگفتی بیا بگو به من زنجیر بدن به من پرچم بدن زنجیرتو برات قایم کردم طاها من امسال بیرون نمیرم هیچ هیآتی رو هم نگاه نمیکنم لباس مشکیتم که برات پارسال خریدم قایم کردم به کسی ندادم خدایا دارم کم میارم لباسای سقاییتم قایم کردم نمیخوام به کسی بدم میخوام با خودم دفنشون کنم طاها موهاتو که قیچی کرده بودم گذاشتم تو جانمازم یکی به من بگه من چکار کنم روز به روز بدتر میشم خداجون ناشکر نیستم ولی فقط بگو چرا؟ قربون خندیدنت برم طاها من از این خونه رفتم خاطراتت تو این خونه داغونم میکرد * * * ای شیطون کی گفت اماده شی بری تو حیاط برف بازی بزار منم الان میام یه شعر بگم زود میام باشه گلم میبخشمت اما میخوام که حرفمو بهت بگم تا وقتی که من فکر توام نمیشه که از پیشت برم میبخشمت به خاطر دلی که عاشق توئه سهم من از خواستن تو یه عشق بی توقعه من موندمو این انتظار واسه برگشتن تو خودت میدونی که برام حسرت داشتن تو دلم میخواست که عشقمو با قلب تو قسمت کنم رفتی ولی هیچ وقت نشد به رفتنت عادت کنم اگه تو رو میبخشمت چو لحظه هام پر از غمه حالا اینو خوب میدونم شبیه تو خیلی کمه اگه تو رو میبخشمت به خاطر خاطره هاست گذشته ها گذشت و رفت نگو که راهمون جداست حالا بیا برف بازی کنیم ای شیطون چرا زبونتو دراوردی حالا اینم آخریش طاها من امسال هر چی برف بیاد از خونه بیرون نمیرم بهت قول میدم
اسم تو هر جا که باشه اول اسم بهاره![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
حالا یه ژست بگیر میخوام ازت عکس بگیرم ۱ ۲ ۳
صبر کن یکی دیگه
بسه دیگه نفسی
+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط جاذبه |
| ||||||