روزای خط خطی
پسر ناز کوچولوم دیگه نترسی از لولو مامان کنارت میمونه واست لالایی میخونه لالایی لالایی لالایی
فصل تردید فصل ما فصل غرور بادهاست فصل ما فصل غروب یادهاست خنده هامان تلخ تر از گریه است زندگیمان حسرت فریادهاست فصل روییدن میان تشنگی است ریزش طوفانی ایجادهاست سهم ما از زندگی جز رنج نیست آرزوهایی به دست یادهاست هستی ما رنگ بی مهری گرفت موسم رنج وغم بیدادهاست فصل ما تکرار راه رفته است گم شدن در رویش ابعادهاست فصل حزن انگیز شور و عاشقی است وسعت تنهایی فریادهاست بشنو از نی چون حکایت میکند وزجدایی ها شکایت میکند کز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند باید همچو باد گذشت وچون ستاره درخشید،باید فریاد کشید و خالی شد. بایدبود،ره پیمود وکوشید.من نیز آمده ام تا بمانم.آغاز کردم تا به پایان برسانم. آمدم تا نشانیه خانه دوست را یاد بگیرم.(نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خدا سبز تراست،و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبیست.) آمدم ،هستم ،خواهم بود.به امید دستی که اندکی از سنگینیه شانه هایم بکاهد. نمیدانم با تمام این وقایع که در اطرافم اتفاق میافتدکدام را باور کنم و کدام را دروغ. من نمیخواهم هیزم تراین هیمه آتش باشم من فقط میخوام زندگی کنم در آرامش، در آسایش،دوراز هیاهوهای این و آن دور از تمام راستی ها وکژیها.
کاش میشد سرنوشت خویش را از سرنوشت کاش میشد تاریخ را اندکی بهتر نوشت کاش میشد پشت پا زد به تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت چشمامو كه ببندم، از يك تا ده میشمرم تو ظاهر ميشی، چشماموكه باز كنم براي نبودت، نيازي به شمارش نيست . پسرم حالا که رفتی لالاییام یادت نره چقدبرات قصه گفتم تا که خوابت بره چقد نوازشت کردم تا تو به باور برسی این دو تا دستای منه تو این روزای بیکسی وقتی مامان قصه هات خم شده پیش روی تو اگه چروک صروتم میبره آبروی تو لالایام یادت نره بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از اون روزا که مشت من با دست تووا نمیشد تو خواب و بیداریه تو هیچکسی مامان نمیشد اون که اوج خستگیش خنده رو لباش بودی وقتی به خونه میرسید سوارشونه هاش بودی لالاییام یادت نره لالاییام یادت نره بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره لالالا لا گلکم لالایی کن دلبرکم خواب پریشون نبینی ای غنچه بانمکم لالالالا گلکم لالایی کن پسرکم چشما تو گریون نبینم گریه نکن دردونکم لالاییام یادت نره لالاییام یادت نره بزار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره مامان اگه دلش پره از دست دنیا دلخوره امون زندگیش تویی وقتی که غصه میخوری بخواب پسرم بخواب نفسم بخواب عمرم آروم بخواب من پیشتم میگم چند بار میشه یه قصه رو نوشت وعوض کرد چقد میشه نوشت و خط خطی کرد، خوش به حالت چه حوصله ای داری من که به جای تو خسته شدم هی مینویسی هی خط میزنی هی مینویسی هی خط میزنی آخه چرا؟ شاید از آخر داستانت خوشت نمیاد میگی نه بزار یه جور دیگه تمومش کنم باز مینویسی باز خط میزنی پاره میکنی میگی از اول ولی مگه من چقد عمر دارم یا مگه من چقد صبر دارم یه چیزایی میدی به ما بعد میگی چه خوب بود بزار پس بگیرم میدونی خدا جون من هر وقت یه چیزی میدم به کسی بعدش که ببینم از اون چیزی که دست من بوده بهتر شده میگم بدش مال من بوده اگه زورم برسه میگیرمش اگه نه میگم حرومت بشه اون مال من بوده اصلا نمیدونم چرا بهش دادم که بعدش میخوام بگیرمش ولی تو رو خوب میدونم گرفتن و دادنت بی حکمت نیست یه چیز که بگیری یه چیز بهتر به جاش میدی آخه تو مثل من حسود نیستی بخشنده ای مهربونی نمیدونم این چیزی که ازمن گرفتی چی میخوای به جاش به من بدی حتما یه چیز خیلی خوبه مگه نه ؟ باشه من صبر میکنم ببینم قصه منو چجوری نوشتی ولی خدا جون میشه به حرفای منم گوش بدی ببینی من چی میخوام...... *********************************************** در این اطاق کوچک و تاریک ،تنهایی نشسته ام به انتظار که تو شاید برگردی مرا همدمی نیست، به جز شمعی که میسوزد چو قلب من که از هجر تو میسوزد چه آسان رفتی و عهدت شکستی فراموشم نمودی! با که نشستی؟ گلی رابا هزاران خون جگر پرورده بودم به بالینش به روزو شب چه لالاخوانده بودم مثال بلبلی فصل بهاران وقت شادی برایش نغمه ها سر کرده بودم زدست من چو باد آسان گرفتی همه گنج مرا بی سعی و رنج آسان ربودی وداعی تلخ پس از تو عشق را درون سینه ام مدفون خواهم کرد پس از تو خانه دل را به روی صاحبش ویرانه خواهم کرد پس از تو با تمام آرزوهایم وداعی تلخ خواهم کرد پس از تو ترک دنیا ،ترک جان ،ترک دین خواهم کرد


![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

کاش می دونستی چقدر دلم بهانه تو راهر روز میگیره 
کاش می دونستی چقدر دلم هوای با تو بودن را کرده 
کاش می دونستی چقدر دلم از این روزهای سرد 
بی تو بودن گرفته 
کاش می دونستی چقدر دلم برای ضرب آهنگ قدمهات 
گرمی نفسهات، مهربانی صدات تنگ شده 
کاش می دونستی چقدر دلواپس توام 
کاش می دونستی چقدر تنهام ، چقدر خسته ام 
و چقدر به حضورت محتاجم 
و همیشه از خودم می پرسم 
این همه که من به تو فکر کنم 
تو هم به من فکر می کنی؟ 
می دونم هستی !!!!!!! 
میدونم هستی پیشمی من نمیبینمت 
توام منومیبینی توهم دلواپس منی
میدونم مثل قدیما وقتی گریه میکنم میای اشکامو پاک میکنی 
یادته دوست نداشتی گریه کنم؟ 
دارم مینویسم ولی اشک امونم نمیده 
فکرشو نمیکردم یه روز باید برای تو بنویسم 
برای تویی که تمام وجودم بودی 
برای تویی که همه کسم بودی 
حالا این شده کار من که گل بخرمو پرپر کنم 
خدا جون به من رحم کن 
اگه میدونستی چقد دوست دارم سکوت رو فراموش میکردی 
اگه میدونستی چقد دوست دارم نگاهت رو از من نمیگرفتی 
اگه میدونستی چقد دوست دارم چشمامو میشستی و اشکاموبه باد میدادی 
اگه میدونستی چقد دوست دارم 
لحظه ای منو به حال خودم رها نمیکردی
بدون که این آشنای غریبه جز نگاه معصومت بهانه ای برای زیستن ندارد 


سلام خدا جون میخوام یه کوچولو باهات دردو دل کنم خدا جونم 
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









