تبليغاتX
روزای خط خطی


روزای خط خطی

پسر ناز کوچولوم دیگه نترسی از لولو مامان کنارت میمونه واست لالایی میخونه لالایی لالایی لالایی

 

پرنده غمگین بود و میخواست رها شود اما میان قفس طلایی اسیر بود او دوست داشت تا پیش خدا پر بکشد و از بدی ها و آدم بزرگها و نگاههای سرد و خنده هایی که فقط به خاطر فراموش کردن دردهایشان بود رها شود. خسته بود از آنهایی که گویا مهربانند اما هنگامی که چشمانش به نگاهشان می افتاد میترسید.پرنده میدانست که دیگر هیچ کس به دنبال پروانه نمیدود و برای گل گریه نمیکند. میدانست انسانها از قلم فقط برای امضا کردن بهره میبرند و هیچگاه معنای واقعی قلم را درک نخواهند کرد.

تا اینکه یه روزکه برای هواخوری به جنگل رفته بود قفس شکست به آسمان خندید دستی به موهایش کشید وپر کشید و من تنها ماندم.............تنها ماندم در حسرت نگاههای ساده و کودکانه اش........آه

به آسمان رفت واز آن دورها مرا نگاه میکندو من..........

دلم برایش تنگ شده،درست به اندازه آن ستاره کوچک که درتنهاییم شبها به آسمان خیره میشوم،برای خنده های شیرینش،برای دستهای مهربانش،برای صدای دوست داشتنی اش،کاش پیشش میرفتم و میتوانستم مثل اوبا پرنده ها آواز بخوانم با ابرها دوست شوم آرزوهایم را برای ستاره ها تعریف کنم.

او رفت و نمیدانم دلتنگیم را با که بگویم.

میان یک قفس بود                    نگاه خسته ای داشت

پرنده سپیدم                           دل شکسته ای داشت

تا اینکه یک روز سرد                  از غصه ها رها شد

قفس شکست و ناگاه               پر زد به آسمانها

       چشم به راهتم          

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:38 توسط لیدا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ