روزای خط خطی
پسر ناز کوچولوم دیگه نترسی از لولو مامان کنارت میمونه واست لالایی میخونه لالایی لالایی لالایی
سلام "تنهایی"دوباره امدم...دیگه هیچ وقت تنهات نمیذارم تو رفتی ...ولی از این به بعد می خوام با خاطراتت زندگی کنم... بخار لطیفی که از قلبم بر می خیزد با دیدن چشمانت لبخندی شد،با آرامشی که به من داد محبت شد و اکنون با نبودنش اشک نامیده شد..... آری اشک، تنها قطره است که از دریا و شبنم گلها پاک و گرانبها تر است من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن مرا خواهي ديد بابغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار غم هايم نشسته ام سهراب : گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده
فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد




| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








